تبليغاتX
عشق مدفون،عشق مرده
عشق مدفون،عشق مرده

کتاب پر ما جرای زندگی من


ایرانی نیستی اگه امضا نکنی

لطفا لینك زیر را امضا نموده و به تمام دوستان هم اطلاع دهید قبل از اینكه این روز به نام افعانستان یا تاجیكستان ثبت شود.

2009/12/22 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

یلدا کی بود.......؟؟؟؟

یلدا هم گذشت!

مثل هر سال که می گذشت و امسال هم.....!

یادش به خیر!

ژار سال شب یلدا با بچه های دیگه مراسم داشتیم!

من سه تار زدم،سامان تصنیف خوند!

بعدم کیک آوردیم آخه تولد عسل هم همون شب بود!

بساط کیک و رقص و بعدم فال حافظ!

آخر شبم کف بینی.....!

تا ۶ صبح بیدار بودیم!

ولی امسال.....

امسال هم مراسم داشتیم......قرار بود من سه تار سپهر تصنیف بخونه!

ولی من نرفتم به جاش گریه کردم.....تا ۶ صبح!

 

2009/12/22 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

از ترس بودم
از شرم بودم
از سايه ي كنار تو بودم
دست من از سكوت پهلوهايت بود
و آن مايع تپنده ي محبوس
از پله هاي مردانه بالا مي رفت
وقتي كه در فضاي عظيم ترس
در لثه ي كبود تو دندان هاي ديوانه ام را
كشف كردم
چون برج كاه سوختم
و لثه ي تو احتضاري حيواني داشت
ماه برهنه حاشيه ي شن گريست
و مايع حيات ، مرا برد
از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصت تمام شدن
از حيف ، از نفس بودم
وقتي كه پر
در ناف نور گذر مي كرد
گفتي تمام منظره هايت را
پرت كن
اما من
باغي در آستان زمستان بودم

2009/12/22 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

بازم سوال؟؟؟

سلام!

بازم ازم یه سوال پرسیدن!منم جواب می دم!

سوال توسط دوست خوبم پارمیدا نوشته شده!


سوال:

سلام!می شه واسه من خاطرات آقا سامان رو بگی؟؟؟

راستی تو که 13 سالت بود اون چند سالش بود؟؟

بعد تو چه طور تو ماشین بودی که اون اتفاق افتاد؟؟؟


جواب:

پارمیدا جونم سلام!

اول اینکه من اون موقع که این اتفاق افتاد 15 سالم بود ولی چون تا قبل از اون زندگیم بهتر بود ترجیح می دم 13 ساله بمونم!

در مورد خاطراتم به زودی می تونی اونا رو توی قسمت داستان پر ماجرای زندگی من دنبال کنی!

بعدم سامان 10 سال از من زرگتر بود یعنی اون موقع 23 سالش بود


بازم اگه سوالی بود در خدمتیم!

2009/12/20 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد.
هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟!
اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سي درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زني که بيش از ده سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون ده سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرمو راه ببرم.
خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي شه اما براي اين که اخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد گفت:بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به کار مي بره. مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي کرديم و معذب بوديم
پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره
جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود ده متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!
نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود!
براي لحظه اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم
اين زن, زني بود که ده سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره.
من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزئ شيرين زندگي اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم,
درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم.
انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي مون توجه نکرده بودم اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم, وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم, نمي خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم, ترديد کنم.
"دوي" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم!
اون حيرت زده به من نگاه مي کرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته باشي؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم.
به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم.
زندگي مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي دونستيم.
زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در رو محکم کوبيد و رفت من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم.
يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟
و من در حالي که لبخند مي زدم نوشتم : از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

2009/12/18 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

راز دل

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي!
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم . . .

2009/12/17 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

دوست داشتنو باید از دختر بچه ها یاد گرفت...آنهادر مقابل محبتی که به عروسک خود می کنند از او انتظار محبت ندارند..آنها بدونن هیچ توقعی عروسکشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعی یعنی همین

2009/12/17 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

تو را با انگشتانی از جنس نور لمس میکنم..

مبادا بشکنی ای نازکترین خیال

2009/12/17 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

اگر می دانستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود ، هیچ گاه به من پشت نمی کردی .

2009/12/17 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی

و دل خسته من میترسد که تو پژمرده شوی

که تو مرا به فراموشی شب ها سپری

که مبادا به دلم زنگ سیاهی بزنی

و به شب های امیدم تو تباهی بزنی


گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست

گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست ....

2009/12/15 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

سلام
عزیزم





شاید دیگر مرا نشناسی،شاید مرا به یاد نیاوری.اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد.می دانم چطور از راه به درتان کنم.
تو، شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم.بچه های دیگر هم ؛ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را،ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است،اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو .از دلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

2009/12/15 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

آنکه دلم را برده خدایا زندگیم را کرده تبه اوووووست.
آنکه دلم را برده خدایا زندگیم را کرده تبه اوووووست.
هم نفسم بود آنکه نگاهش رود من از غم کرده سیه اووووست.
بی خبر ماندی ز حالم زان چه آمد بر سر من.عشق تو آخر به توفان میدهد خاکستر من.شعله ی عشق تو ازبس در دلم بالا گرفته سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته.هر زمان آید به یادم دیده ی مست تو گریم از بخت بد خود نالم از دست تووو.......
 

2009/12/13 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

اگه بگي دوسم نداري جوجو ميشم مي رم تو باغچه اونقدر جيکجيک ميکنم تا پيشي بياد بخورتم

2009/12/11 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند است ، پس بی نظیر باشد .

2009/12/11 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند است ، پس بی نظیر باشد .

2009/12/11 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

بی تو گلشن چو زندونه به چشمم ، گلستون آذر ستونه به چشمم ، بی تو آرام و عمر زندگانی ، همه خواب پریشونه به چشمم .
 

2009/12/11 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

دلم با عشق تو عاشق شد ، تمام لحظه هایم بهترین شد ، ولی بی مهریت کار دلم ساخت ،
دل تنهای من تنهاترین شد

2009/12/11 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

گفتمش دل میخری ؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

2009/12/11 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

خدا......!

دلم برای همه تنگ شده!

برای مامان بزرگم!

برای عمه فرزان!

برای بابا ابی!

برای بابایزرگی!

برای اردلان!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای سامان!

2009/12/9 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

هایکو.......

هایکو یه نمونه قالب شعری ژاپنی است که بر پایه ی آواهای ۵،۷،۵ نوشته می شه و ۳ اصل مهم داره!

۱-سه مصراع باشه

۲-هر مصراع استقلال معنایی داشته باشه

۳-گذر زمان رو نشون بده


چندتا هایکوی خیلی قشنگ:

برکه کهن/غوکی ناگهان می پرد/صدای آب(باشو)

ناقوس ها از صدا می افتد/شکوفه های عطر آگین به جا می ماند/شبی کامل!(باشو)

چندان که نظر کردیم/چیزی نیافتیم/چندین سیاه که برف(تو گوگن)

در تابش خورشید/چه تنبل می شود/بودای خفته(ناگاتا کوای)

سنجاقک ها /و دیدار های آشنا/زادگاهم چه عزیز است(بوسون)

معلم/به دزد خیارها/فقط گفت:برو(تاکاهاما کیوشی)

اوه، ماتسوشیما/آه،ماتسوشیما/وای،ماتسوشیما!(باشو)

رود موگامی جارو می کند/خورشید سوزان را /به اقیانوس(باشو)

روی ناقوس معبد/چیزی آرام خوابیده/نگاه کن،پروانه ای(بوسون)

روز بارانی است/از پایتخت دور است/خانه ی شکوفه ی هلوی من(بوسون)

بلبل/در بیشه ی خیزران/پیری اش را آواز می خواند(باشو)

کی میمیرند؟/معلوم نیست/جیرجیرک های پر سروصدا(باشو)

رئیس راهزنان/ترانه ای سر داده/در مهتاب(بوسون)

بادبادک ها/در همان نقطه از آسمان/انگار دیروز بود(بوسون)

برق کوه های دوردست/می درخشد/در چشمان سنجاقک(ایسا)

ما در این جهان/بر بام دوزخ قدم بر می داریم/خیره به گل ها(ایسا)

سه هزار هایکو/در خود دارد/دو تا خرمالو(کاشیکی)

تنهایی/بعد از تمام شدن جشن/عبور یک شهاب(کاشیکی)

نیلوفر صحرایی/دلو چاه مرا اسیر کرده/برای آب به خانه ی همسایه می ر وم(یو جو)

صیاد سنجاقک!/چه دور رفته ای/امروز(یو جو)

 

 

2009/12/2 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

آهنگ فریدون فروغی(عاشق ای آهنگم)

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

فهر تو تلخی زندونو به یادم میاره

                                            من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                            از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه

تو مثه خواب گل سرخ لطیفی مثه خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

                                                             من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                             از لبت دوست دارم شنیدنه

تو مثه وسوسه شکار یه شاپرکی

تو مثه شوق رها کردن یه بادبادکی

تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای

تو مثه ناز کردن یه عروسکی

                                                   من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                  از لبت دوست دارم شنیدنه

تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن

گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

اگه مردای تو قصه بدونن که تو رنگ می بازن

برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

                                                          من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                             از لبت دوست دارم شنیدنه

2009/11/30 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

من يقين دارم كه برگ
كه اين چنين خود را رها كردست در آغوش باد
فارغ است از ياد مرگ
لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست
پاي تا سر تماما زندگيست
آدمي هم مثل برگ
مي تواند زيست بي تشويش مرگ
گر ندارد مثل برگ ، آغوش مهر باد را
مي تواند يافت لطف اورا ، هر چه بادا باد را

2009/11/26 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

حلقه هاي سبز و تاج هاي گل ،

از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .

خزه هاي بافته شده در ساعت هاي نجوا ،

از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .

او به جايي رفته كه حلقه هاي واقعي وجود دارند.

و خزه ها آن گونه گرما بخش اند كه زن نمي تواند آن را حس كند .

مي چرخند و مي چرخند.

چرخ ها مي چرخند.

و او رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته .

حلقه هاي سبز و تاج هاي گل

از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .

او به جايي رفته كه رويا ها كوچك اند ،

ولي قلعه ها سنگي اند و هيچ وقت فرو نمي ريزند.

او مرا تنها گذاشت تا ميان چيزهايي زندگي كنم

كه از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .

 آه حلقه هاي سبز چرا پژمرده مي شوند ؟

از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .

آه ساعت هاي نجوا به كجا پرواز مي كنند ؟

از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .

و كجاست عقلي كه سر درآورد

سال هاي از دست رفته ، قلعه هاي شني را نابود مي كند

و گل ها و سبزه ها را در دستان ما مي خشكاند ،

وقتي كه همه چيز از دست رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته .

2009/11/25 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

کبوتر صلح

خوب گوش كنيد بچه ها!

كبوتر نماد صلح است،

براي همين ما در اينجا يك عالم كبوتر داريم،

فقط يك چيز كم داريم و آن صلح است،

حالا كي مي داند "صلح" كجاست؟

2009/11/24 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

" بدن انسان دقیقا همانند یک معبد است، وقتی دست کسی را که دوستش میداریم لمس میکنیم، این کار تنها لمس پوست نیست، چیزی فراتر از پوست است، تپشها، لرزشها و حتی همانند یک هم پروازیست. در چشمان کسی که دوستش داریم وقتی نگاه میکنیم، به عمق وجود او رخنه کرده و فراتر از یک نگاه خواهیم یافت. اندک اندک بدن شروع به محو شدن میکند و دروازه ای به درون باز خواهد شد. پس دیدی عاشقانه و خالصانه داشتن همیشه انسان را به فرا سوی جسم هدایت خواهد کرد

2009/11/17 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

مقصد به سوي خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري

2009/11/17 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

شبی پرسیدمش با بی قراری. . . به غیر از من کسی را دوست داری . . .به چشمش اشک شد از شرم ساری . . .میان گریه هایش گفت آری

2009/10/21 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.
آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام

2009/10/9 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

یه شعری که خودم گفته ام و......اینا

پروانه ها

دل من می سوزد،

وقتی می بینم جنگل معرفت را

آتش می زنند

دل من می سوزد

وای به حال سارها

~~~~

دل من می سوزد

وقتی می بینم

گل گمنام کمیابی را

دست مرگ می چیند

دل من می سوزد

وای وای پروانه ها

~~~~

دل من می سوزد

وقتی می بینم

برگ زردی

زیر پا له می شود

دل من می سوزد

وای وای گنجشک ها

~~~~

دل من می لرزد

از نگاه صیاد

دل من می لرزد

وای وای آهوها

~~~~

دل من می پوسد

کنج اتاق زندگی

دل من می پوسد

وای به حال نورها

وای به حال باد ها

~~~~

دل من می پوسد،می سوزد،می لرزد

به حال باد ها

به حال نورها

به حال گنجشک

به حال سارها

به حال آهو

به حال پروانه ها

وای وای پروانه ها......

 

 

2009/10/7 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم

یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انارو سیب و نان را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران میاید

این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

2009/10/5 کاش من نبودم چیزی که باید باشم |



به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است
که خبر می ارند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی،سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من!-------------------------------------------------------------------------------------------
سلام من نیوشا هستم،13 ساله
شکست بد خورده در عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه خواهش هم ازتون دارم
چون تو زندگی یاد گرفتم که تو زندگی حتی به مرده هم خیانت نکنم لطفا به من پیشنهاد دوستی ندید
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و در آخر هرکی نظر نده شکست عشقی بخوره
آمین


neyshana@yahoo.com

مطالب عاشقانه
بانک سوالات
مطالب عارفانه
داستان اسرار آمیز زندگی من

RSS 2.0

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین

Designed By ParsTheme